31
اکتبر
10

هم شاکی ، هم متشاکی !

نمی دونم کی اما فکر کنم یه بار تو همین سیب سرخ گفته بودم که کلا ظاهرم با باطنم فرق داره نه اینکه دورو باشم ها نه  ، اما وقتی شادم یا برخورد خوبی دارم با یکی ، شاید درونم غمگین باشه یا شاید از اون آدم همچین دل خوشی نداشته باشم !
راستش دست خودم نیست و کمتر می تونم احوالات درونی ناخوشایندم و حس بدی که نسبت به کسی دارم رو راحت نشون بدم .بارها شده که داغون بودم اما توی دانشگاه جلوی دوستام گفتم و خندیدم طوری که همه فکر کردند و می کنند که من هیچ غمی توی دنیا ندارم و کلا الکی خوش م .
اما معمولا اینطور نیست. معمولا بی خودی ناخوش م و خیلی موقع ها باخودی ! اما چون بروز نمی تونم بدم گاهی فکر می کنم حق م ضایع میشه . حق م در برابر بسیاری از افراد دور و برم که فکر می کنند من ازشون خیلی راضی م و واقعا اینطور نیست . خب حق هم دارند چون از کجا باید بفهمند وقتی من از خودم هم نزدیکتر باهاشون رفتار میکنم .

خیلی موقع ها  ما آدم ها متوجه نیستیم داریم کسی رو دل خور می کنیم و بعدش از رفتار طرف می فهمیم که او رو ناراحت کردیم و یا گاهی متوجه هستیم که طرف رو ناراحت کردیم و منتظر میشینیم ببینیم طرف متوجه کار ما شده و عکس العملی نشون میده یا نه ویا ممکنه هم ما متوجه بشیم هم طرف عکس العمل نشون بده و یه مدت هم رفتارش با ما تغییر کنه !
اما هیچ کدوم از این حالت ها در مورد من به عنوان «طرف» صادق نیست چون عکس العمل خاص و مستقیمی نشون نمیدم و گاهی هم از دستم در بره و این کار رو بکنم انگاری دلم نمیاد کشش بدم و حتی واسه چند روز یا چند ساعت هم که شده تغییر رفتاری نشون نمیدم با اینکه همچنان حس و حال و احوال جالبی ندارم .

متاسفانه این احوالات ادامه داره تا یه جا که دیگه نمی تونم تحمل کنم و به عنوان طرف ناراحت هرچی تو دلمه رو بریزم کف دست ناراحت کننده و اون هم هنگ کنه که بابا این طرف خله و بعدِ این همه وقت هیجی نگفته حالا اومده این همه از ما شاکیه .
تو این جور مواقع اگه قضیه سوتفاهم باشه ، ناراحت کننده فرصت توضیح ماجرا رو درست پیدا نمی کنه و نهایتا یه دلخوری کوچیک یا شاید خیلی بزرگتر از کوچیک به حق یا به ناحق ته دل طرف که من باشم میمونه !

همه این حرفها در مورد کسی بود که تازه خیلی ها میگن آدم رکیه و به تکیه پرانی هم معروفه ، من اگه این ویژگی ها رو نداشتم ببین دیگه چی می شدم ؟! فکرکنم آخرسر میترکیدم از این همه دلخوریه نگفته …

مخلص کلام اینکه خودم الان از این همه نگفته تو دلم شاکی م از خودم اما همچنان خبری از عکس العمل و تغییری رفتار خاصی از من نیست !

اصلا شاید خبری نباشه بهترباشه … نمی دونم .
31
اکتبر
10

پارادوکس لطیف

راستش فکر کنم نمی شه یه حس خوب رو انکار کرد

حس خوبی که از تماشای عشقی جاری میون دونفر به آدم دست میده
حس خوب تماشای نشاط و لطافت میونشون
حس خوب تماشای صمیمیتی فرا زمینی

حتی اگه «بک گراند» ش هم زیاد جالب نباشه برات
باز نمی شه انکار یا شاید پنهانش کرد
اون حس خوب رو البته

31
اکتبر
10

غیر قابل control

تو این دنیا هیچ چیز قابل control نیست. البته این یه امر نسبی ه  اما واقعا هیچ چیز به شکل مطلق قابل control نیست. خیلی زور بزنی بتونی مسائلی که مستقیما به خودت مربوطه رو تاحدی control کنی چه برسه به مسائلی که مستقیما و بتنهایی بهت مربوط نمیشه ، مثل وقتی که یه جورایی با یکی قراری میذاری و هدفی واسه کاری مشخص می کنی با هزار ضرب و زور خودت رو سر حرفت نگه می داری اما واسه طرف مقابل ضمانتی درکار نیست و ممکنه خواسته و ناخواسته بزن زیر قرار و هدف و اونوقته که از هم وابری که چرا اینجوری شد یهو .
اما خب پیش میاد گاهی کسی مقصر نیست ، تو این دنیا هیچ چیز قابل control نیست.

همین طور گاهی به مرور حس می کنی که داره زده میشه زیر خیلی حرف ها و قرار ها و کسی به روت نمیاره اماخیلی از هم وانمیری شکه نمیشی دلخور از خودت و کس دیگه نمیشی بلکه ته دلت یجوری قند آب میشه که با زده شدن زیر اون همه حرف و هدف و قرار داره یه سری قول و قرار هایی پیش میاد که باعث خوشحالیت هم میشه گرچه دیگه به تو ربط خاصی نداره و یجورایی میگذری و فوق فوقش از اینکه به موقش باخبرنشدی ته دلت یه خورده دلگیر میشی که اونم میگذره باز …
به هرحال گاهی کسی مقصر نیست ، تو این دنیا هیچ چیز قابل control نیست.

گاهی حس می کنم چرا من نباید غیرقابل control باشم شاید بعضی وقتها بدون ریموت control  با دست کانال هام رو عوض کنم و خودم و یه عده ای رو زحمت بدم بد نباشه . گاهی خوبه که آدم زیر حرفش بزنه تا اطرافیان ِ مثل خودش هم دیگه انتظار هر غیر قابل control ی رو داشته باشند.
علی ایها له ، معهذا ، یحتملا ، از برای … و به عبارتی دیگر لذا تو این دنیا هیچ چیز قابل control نیست.
31
اکتبر
10

…. گذشت .

گرم بود و یه جورایی پراسترس ، حس خوبی نداشتم و دودل بودم ، دوست نداشتم سراسری قبول بشم چون می دونستم با رتبه ای که آوردم اگه تهران قبول بشم رشته جالبی که مورد علاقه م باشه نخواهد بود همچنین اگه دانشگاه آزاد که هزینه بالایی برای خانواده م داره رشته مورد علاقه م رو قبول بشم احساس می کردم که بدون هیچ اجباری باید می رفتم سراغ سراسری که حداقل هزینه ای به پدرم تحمیل نکنم . 10 یا 11 شهریور بود که فکنم جواب سراسری اومد و خدارو شکر نتیجه اینقدر ضایع بود که حداقل دیگه عذاب وجدان نداشتم سر اون ماجرا … 17 شهریور یا همون حول و حش ( هش ) بود و چند روز مونده به نیمه شعبان ،  موقع بازی تیم ملی با یه تیم دیگه واسه جام ملتهای آسیا نزدیکای 8 شب بود  و هوا داشت تاریک می شد، عموم اینا زنگ زدن که اس ام اسی می شه نتیجه آزاد رو فهمید بدجوری استرس گرفتم . نمی خواستم اس ام اس بدم می خواستم فرداش از تو سایت یا روزنامه ببینم اما مادرم ول کن نبود که اس ام اس بده ، داشتن اذان می گفتن و اس ام اسی فرستادم به شماره 2000000 که توش شماره داوطلبیم بود. جوابی نیمد دیگه بیخیالش شده بودم ، مادرم می خواست شروع کنه به نماز که از پنجره باز اتاق شنید که توی کوچه چند تا بچه دارن برای تزیین کوچه واسه عید پیش رو کمک جمع می کنن ، دلش یه لحظه میخواد که کمک کنه بهشون به نیت قبولی من و از همون پنجره یه مقدار پول بهشون میده و میره سرنماز و همین که الله اکبر رو گفت  موبایلم صدا داد .. قلبم ریخت … بابام پرید که بازش کنم و اینا … می ترسدیم … چشام رو بستم و دکمه رو زدم بابام بلند خوند که «انتخاب اول قبول شده اید» گوشی از دستم افتاد و دوییدم طرف مادرم دیدیم توی سجده داره گریه می کنه … اون شب تا صبح حرف نزدم نه که از قبول شدن تو رشته مهندسی عمران دانشگاه آزاد تهران جنوب ذوق مرگ شده باشم … نه  ، واسه اینکه بابام از قبولیم خوشحال بود و من از حداقل چهارسال فشار مالی به بابام ناراحت …

… 4 سال گذشت !!! من باز هم منتظر جواب کنکور آزاد م …….

امروز آخرین پروژه ام رو ارائه کردم و تموم شد . 4 سال تلاش بی فایده و با فایده واسه مهندس عمران شدن تموم شد و رفت پی کارش … آره واقعا ؟؟!!

 

یادم میاد روز ثبت نام اولین بنی بشری که توی دانشگاه باهاش آشنا شدم و از سرخوش اقبالی اونم عمران قبول شده بود پسری بود بنام آرش ، اون روز یه چی تو مایه های هزار نفر شاید هم بیشتر اومده بودن ، واسه ثبت نام از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر درگیر بودیم. روز انتخاب واحد افتاد بود توی ماه رمضان و باچه بدبختیی تونستیم به صورت حضوری با هزار بار رفته آمد ازاین ساختمون به اون ساختمون انتخاب واحد کنیم و توی همین رفت آمد ها با پسر خوبی آشنا شدم بنام کیوان که الان از دوستای خوبم ه ، واسه اولین بار تو همون دو روز ثبت نام و انتخاب واحد که اولین گام جدی من واسه وارد شدن به اجتماع بود فهمیدم سیستم اداری توی مملکت ما خرتوخره  کلا .

یه جورایی ترم اول خوش گذشت  داغ بودیم و خوش … مثلا دوشنبه ها با محسن و محسن و محسن از 12 تا 6 بیکار بودیم و می رفتیم نماز خونه ولو بودیم و بی خیال می خوابیدیم و بلوتوث بازی می کردیم با نسوان طبقه بالای نمازخونه و … :دی . سرکلاس ریاضی 1 با دوستهای خوبی مثل مهدی و امین و … آشنا شدیم و با کیوان و محسن ها و مهدی سر کلاس اکیپ بودیم بر علیه استاد گرام که بار اولش بود تدریس می کرد انگار . اینقدر اذیتش کردیم که حد نداره …. اما آخرای ترم بود که فهمیدم عمران رشته مورد علاقه م نبوده و همه خوشی ها از درونم رفت ………… و گذشت .

ترم دوم با شروع درس های اصلی عمران و خوردن به استادای داغون به لطف سیستم انتخاب واحد ناعادلانه دانشگاه و بعضی مسائل گروه عمران که به خاطر دوست عزیزی از بیانش می گذرم این بی علاقگی هی بیشتر می شد و تا ترم سوم هم ادامه داشت … جمع دوستانم همون 5 6 نفر باقی موند که اگه همونا هم نبودن کم می اوردم ؛ با اون همه بروبکس عمرانی 85ی صمیمی نشدم و فقط میشناختمشون و سلام علیک داشتم . از در و دیوار دانشگاه هم متنفر شده بودم وقتی نه علاقه داشتم به دروس نه استاتید گرام جوری درس می داندند که چیزی بفهمم ……. که گذشت .

ترم چهارم نمی دونم چی شد واقعا ، که برام بعضی چیزا تغییر کرد اما فهمیدم هر مشکلی که هست باید ساخت باید گذروند ، باید سخت نگرفت .  به لطف خدا حداقل سه چهار تا استاد خوب رو با هزار بدختی و کلیک سرعتی رو دکمه انتخاب کلاس سایت موقع انتخاب واحد برداشته بودم که از دوتاشونم نمی تونم بدون اوردن اسمشون بگذرم یکی مهندس اکبرزادگان و یکی مهندس حیدری  که واقعا سر کلاس اینها احساس می کردم دارم یه چیزایی رو یاد می گیرم و به یه دردی انگار دارم می خورم . یه چی دیگه هم توی این ترم خیلی مهم بود ، اونم آشنایی بیشتر با انجمن علمی مهندسی عمران بود و برپایی مجددش توسط یه سری ازهم دوره ای ها مون . شاید جرقه ی کوچکی بود تا بدها شعله ش رو ببینم …… آن هم گذشت .

ترم پنجم هم همچنان اساتید درسهای اصلی م یکی در میون ناجور بودن و بی علاقگی با شدت کمتری باهام بود . با همون بچه های قدیم خوش بودیم و وقت های بی کاری می رفتم انجمن می شستم و با هرکی تواونجا بود حرف می زدم و طی همین با دوست خوبی بنام علی اصغر صمیمی شدم که خیلی انجام کارهای علمی رو توسط انجمن دوست داشت . بمرور با میلاد و امیر حسین و محمد و بقیه بچه های اصلی انجمن بیشتر آشنا شدم و دوست داشتم کمکشون کنم به نحوی ، توی بازدید هایی که انجمن برگذار می کرد شرکت می کردم و یواش یواش بیشتر علاقه مند می شدم به این کارا . همین جوریا بود که نویسنده سایت انجمن شدم و سعی می کردم یه کاری کرده باشم … چشمی برهم زدم دیدم انتخابات انجمن ه و رفتم تو جلسه که به مهدی که کاندید شده رای بدم و منم جهت پر بودن لیست کاندید ها اسمم و زدن تو لیست و جهت پر کردن برنامه صدام کردن  که بیا بالا از اهداف کاندیداتوریت بگو ! من هم کپ کرده بودم که بابا من اومدم به دوستم رای بدم نه این بازی ها اما خب دیگه اسمم و خونده بودن و رفتم بالا با قیافه نذار و داغون سی ثانیه یه چی گفتم و اومدم پایین و بعد رای گیری فهمیدم الکی الکی شدیم عدالبدل هیئت مدیره انجمن و بعد هم تو اولین جلسه هیئت مدیره فهمیدم به شکل عجیب و جالبی که خودم هم خیلی ازش سردرنیاوردم شدم جز هیئت مدیره ! هیچی دیگه کلا شدم انجمی یهو از 9 آذر 87 …. تو هموم ترم واسه اولین بار مسابقه پل کاغذی رو برگزار کردیم و میزبانی مجمع عمومی مهندسی عمران دانشگاههای کل کشور رو داشتیم هرجفتش در عرض دو هفته که برام شروع جالبی بود ……. و گذشت .

ترم شش هم به همین مموال گذشت اما دیگه دیدم به رشته م عوض شده بود فهمیده بودم چه رشته خوبی دارم می خونم که می تونم بهش علاقه داشته باشم می تونم روزهای خوبی رو تو دانشگاه داشته باشم همین مسئله و اقتضای کار توی انجمن باعث شد با بچه های بیشتری صمیمی تر بشم و با دوستای جدید و قدیم فضای گرم تری داشته باشم ، کلا این ترم رو به فال نیک می گیرم چون علاوه بر اینها که گفتم طی این ترم با دوست خوبی آشنا شدم و بمرور تونستم تا آخر ترم واسه هم دوستای خوبی بشیم و هنوز هم هستیم ، با یکی از بهترین دوستانم سفر یه روزه ای داشتم که اونجا هم با دوست خیلی خوبی آشنا شدم ، با یکی از دوست های خوبم نزدیکی خیلی زیادی پیدا کردم و از همون زمان تا آلان می تونم بگم خیلی واسه هم عزیز هستیم و سعی می کنیم نسبت به هم با معرفت باشیم …… این هم گذشت .

تابستون بعد ترم شش و ترم هفت بیشتر درگیر کلاسهای کنکور ارشد و استرس های دوباره واسه کنکور ِ… و یه عالمه خاطرات تلخ و شیرین طی همین مدت با بچه ها و استادهای کنکور داشتیم علی الخصوص دکتر عرفانی که واقعا برامون تلخ و شیرین بود چون با لهجه ی … آذری ش نتونست مهفوم  ِ (!) مقاومت مصالح و تحلیل سازه رو به ما یاد بده که هیچ اون چیزی هم که بلد بودیم یادمون رفت بس که چرت و پرت ( به شکل مشدد و با لهجه آذری بخوانید ) می گفت ، اما خداییش سر کلاس خیلی خوش می گذشت بعضی موقع ها ….. . استاد آقاسی که واقعا عالی بود و واسه اولین بار داشتم ریاضی رو  می فهمیدم اما با مهدی و میلاد پدر استاد در اوردیم …. سیالات و اصغری و صمیمی شدنش با ما و برادر خطاب کردن میلاد و علی اصغر که اصلا شبیه به هم نیستن هم بماند که کلا با تمام استرسی که ته دلمان بود خوش می گذشت ……. در کل واسه کنکور زحمت زیادی نکشیدم و …… گذشت .

ترم هشت با دادن کنکور ارشد دانشگاه دولتی شروع شد که دیگه راستش اهمیتی نداشت برام ، از همون روزها بیشتر درگیر خوندن واسه کنکور ارشد آزاد شدم و داشتن ِ 25 واحد درس دانشگاه که شاملش چهارتا پروژه هم می شد ! دیگه از عید امسال رسما افتادم رو درس تا اندازه ای و درسای دانشگاه رو هم زیاد اهمیت نمی دادم و با جمع دوستان خوب بودیم و روزگار گذروندیم تقریبا از ترم هفت به بعد هم انجمن نیمه تعطیل شده بود و سرمشغولیمون زیاد شده بود، چشمی بر هم زدم که اردیبشت کنکور آزاد رو هم دادم ، به نوعی حس آزادی می کردم، سعی کردیم به انجمن برسیم باز و توی خرداد امسال دور دوم مسابقه پل کاغذی رو با کمک همگی به شکل خوبی برگزار کردیم و هفته بعدش هم یه همایش یه روزه داشتیم و کمی فعلیتهای جمعی باز حال داد به ما … امتحانات رو هم که به عنوان یه دانشجوی ترم آخری فقط پاس می کردم که تموم بشن و خلاص بشم ، اما بعد یه ماه بدجوری درگیر پروژه ها شدم که براشون 2 تا 4 هفته وقت داشتم تا تمومشون کنم به شدت درگیرشون شدم بخصوص پروژه راهسازی که هم خودمون تسلت کافی نداشتیم به بحث و هم استادش خیلی می گفتن گیره و ازمون خیلی چیزا می خواد با چه بدختی پروژه رو آماده کردیم و دادیم واسه صحافی .. روز ارائه وقتی گروه چهارنفرمون روبروی استاد نشست همین که اولین مورد رو ازمون خواست یه بند شروع کردم به حرف زدن، بعضی جاهاش رو نمی فهمیدم چی میگم اما فقط حرف می زدم و توضیح میدادم استاد هم مونده بود من رو نگاه کنه یا پروژه رو … اینقدر گیج شد که آخرش بیشتر مورد ها رو بهمون A   داد :دی ،  از پروژه تخصصی و استادش چیزی نگم بهتره ولی پروژه های سازه بتنی و فولادی رو که واقعا روشون کار کرده بودم بخوبی گذشت و خوب ارائه شد و از استاد مهندس شاهمیرانی تشکر می کنم که طی پروژه ی فولاد بهم مطالب زیادی رو یاد داد و با همه بچه ها دلسوزانه و مهربانانه برخورد می کرد علی الخصوص امروز که ارائه داشتم باهاش ……….. همش گذشت .

 

کارشناسی تموم شد البته مراسم هیجان انگیز تسویه حساب و کارهای فارغ التحصیلی اونم تو ماه رمضون همچنان مونده اما تموم شد … امید وارم هرچی که گفتم نرن پی کارشون و حداقل به عنوان خاطره هم که شده توی ذهنم بمونن …..

از همه دوستانم بخصوص امیرحسین ، پویا ، کیوان ، علی اصغر ( ترک برتر ) ، محسن ها ، محمد ، محمدرضا ، مهدی ، میلاد و ناهید تشکر می کنم که همشون دوستای خوبی برام بودن و همچنان هستن  و طی این روزهای دانشجویی همراهم بودن و امیدوارم همچنان به عنوان دوستان خوب کنار هم باشیم .

خیلی حرف زدم ، درکل هرچه بود گذشت ، خوب و بد گذشت ، سخت و آسون گذشت ، تلخ و شیرین گذشت ، اما هرچه که گذشت را دوست می دارم چون دوستان خوبی داشتم و دارم …..

پایدار باشید !

31
اکتبر
10

ولی بعضی موقع ها … !

هوا هوا یه خرده دیر ولی خیلی سرد شد یهو . از اون سرما هایی که یه ذره ش هم قابل تحمل نیست. البته من هم یکم سرمایی م و برام شاید خیلی سرد اومده هوا ! بعد از ظهر یه روز وسط هفته ست و دارم از یه نقطه ی شمال شهر بر می گردم خونه . پیاده فاصله بین جایی که بودم و ایستگاه مترو رو گز می کنم ، هندس فری هم توی گوشم ه و «ایوانه سنس» داره می کوبه توی مخ م … به هزار و یک چیز فکر می کنم ، به آدم های دوربرم ، به اون دور دوووورا ، به خودم .. خود .. خو .. خ … ، به علیرضایی که الان کجای دنیاست ، کجای اونجایی که باید باشه ، چی کارست ؟! . به یاد «دختری با کفش های کتانی» می رم بالای جدول پیاده رو با این فرق که نقش اولش پسریه با کفش های ریبوک و کسی کنارش نیست که خودش رو در حال پرواز بروی ابرها حس کنه (خدا رو شکر) و ملتی هم بهم خیره مانده اند که من چه می کنم . می رم و می رم تا به خیابونی اصلی می رسم از جدول میام پایین و عین عاقل معقول ها به راه م ادامه می دم ، توی تمام این مدت فکرم داشت واسه خودش هزاران جا چرخ می زد و پرواز می کرد… به ایستگاه مترو می رسم ، ایستگاه تازه تاسیسیه ، وقتی از پله های ورودی پایین میرم یه عکس بزرگ – خیلی بزرگ – بالا سرم نصب شده از کعبه و لحظه ای که هزاران مسلمون دور خونه ی خدا سجده کردن ، یه لحظه احساس کردم که زیبایی دایره رو واقعا درک کردم ، درک کردم که چقدر زیباست یه مربع توی یه دایره محاط بشه وقتی که همه ی دایره ، محاط شده ی صاحب اون مستطیله ! بگذریم … توی ایستگاه منتظر قطار نشسته م ، خیلی وقته که منتظرم ولی نیمده هنوز. پاهام رو نرم با ضرب آهنگ به زمین می کوبم. فردا یه امتحان دارم و هیچی براش نخوندم ، بیخیال ِ بی خیال. از جلوم یه زن و شوهر با یه نوزاد – که توی بغل مردست – رد می شن ، متوجه قیافشون نمی شم ولی نمی دونم چرا با ردشدنشون از جلوی من ، رشته ی افکارم رو پاره می کنند ، نور پردازی ایستگاه طوریه که سایه شون تا ثانیه ها از جلوی من رد میشه هرچی میرن بازم سایه شون هست ، انگار یه سایه انداختن روی افکارم ، دیگه به هیچی نمی تونم فکر کنم ، مات شدم به گرانیت براق و لیز کف سکوی ایستگاه … یهو متوجه صدای سوت تیز ترمز قطار می شم و می بینم که قطار جلو روم ایستاده و درش باز می شه سوار می شم ، خدا رو شکر جایی واسه نشستن هست و می رم می شینم . اما خیلی اتفاقی فقط چند صدم ثانیه قبل از بسته شدن در واگن یه زن و شوهر با یه نوزاد میان می پرن داخل که توجه همه بهشون جلب می شه مرده با بچه ش روبروی من می شینه و کناری من جاش رو میده به همسر ایشون … چند دقیقه ای هست که قطار راه افتاده  و همه دارن توی عوالم خودشون سیر می کنن; یه گوشه یه دخترو پسر جوون تودرتو دارم باهم جیک جیک می کنم و یواش می خندن ، سمت راستم یه پیرمردست که با دهن باز خوابش برده و سمت چپم هم همون خانم چادریی نشسته که با شوهر و بچه ش یهو سوار شده بودن ، خانومه به جلو خیره شده بود ، رد نگاهش رو می گیرم تا به شوهرش می رسم ، خیلی محکم زندگی ش رو بغل کرده ، همچین ذل زده به صورت بچه که انگار داره زیبا ترین مخلوق خدا رو می بینه که گویا برایش کمتر از این هم نیست ، از جوراب هایش میشه حدس زد که دختره – البته این روزها دیگه رنگ جوراب دختر و پسر نداره –  خواب عمیقی رفته و یه پاکی ظاهری خاصی به پاکی ذاتی ش اضافه شده ، با لباس سفیدی که تنش هست و پتوی نرمی که دورش پیچیده شده تا از این سرمای شدید در امان باشه انگار پدرش گوهری را بغل کرده که نظیرش هیچ جا پیدا نمیشه. وقتی به پدر نگاه می کنم چهره ش حالتیه که اگه در جایی دیگه بدون این نوزاد می دیدمش بیشتر یاد آدمهایی می افتادم که آدم رو به شک می ندازن که نکنه دزدی قاچاقچیی چیزی باشه ولی خب خدا رو شکر که با حضور این بچه و اون نگاه های خالص پدر  نمیشه از این قضاوت های بیجا کرد. از سر و وضع شون میشه فهمید که وضع خوبی ندارن . وقتی که دارم به لباس های پدر نگاه می کنم یهو متوجه یه چیزی میشم; که اینا همون زن و شوهر بودن که از جلوم توی ایستگاه رد شدن و همه ی افکارم رو نیست و نابود کردن ، شاید اگه توی همون افکار هفت رنگ باقی مونده بودم الان بجای دیدن این صحنه های ناب و شیرین ، به کف مترو خیره شده بودم و سیاوش و … توی گوش م می خوند و من هم واسه خودم به خیلی از موضوع های بی مورد و الکی فکر می کردم … . یهو متوجه می شم مادر بخواب رفته ، خستگی از چهره ش می بارید ، عین کودکش چه مظلومانه خوابیده بود و پدر همچنان مواظب گوهر زندگیش بود و زیر چشمی هم حواسش به همسرش بود ، شاید این زیبایی باطنی که بعد مدت ها دیده بودم می خواست محکم بکوبه تو سرم که پسر تو که مشکل بزرگی توی زندگی نداری و حالا به خیلی از آرزوهای ریز و درشتت نرسیدی چرا باید غگمین باشی چرا باید بعضی روزها بگی رومود نیستم ، آخه باید چه اتفاقی حتما برات بیوفته تا بگی امروز رومود م ، چرا بعضی موقع ها بی جهت به خودت می قبولونی که این حالت طبیعیه و هر آدمی بعضی روزها می تونه یا حق داره که رومود نباشه ! این رو مطمئنم که بیشتر از اون چیزی که بهش نرسیدم در آینده هم نخواهم رسید ولی اینها دلیلی واسه خراب کردن یه روزآدم – کاش یه روز و دو روز بود – نیست باز خدا رو شکر که چند روزیه که بدون دیدن این صحنه ها ناخودآگاه به این نتیجه ها رسیده بودم و حالا این حرفها حداقل واسه خودم شعاری و روانشناسانه نیست ، امیدوارم این زن و شوهر هم با تمام سختی هایی که دارن قدر این زیبایی زندگی رو بدونن … بگذریم … می رسم به ایستگاه توپ خونه و باید از قطار پیاده بشم واسه آخرین بار یه نگاه به این نشونه ی پاکی میندازم و میرم از قطار بیرون و بین این هیاهوی آدم بزرگ ها باز گم میشم …

 

شب اون روز برام خیلی چیزها ته دلم عوض شد … تا حالا هزار بار به این شکل و شمایل پیاده قدم زدم و مترو سوار شدم ، هزارتا زن و شوهرجوون با یه نوزاد از فقیر تا غنی توی هزار موقعیت دیدم و می بینیم و خواهم دید  ولی بعضی موقع ها … !
31
اکتبر
10

تنفس مصنوعی

چرا این دوره ورا هیچ چیزی نیست ، نه شادی ، نه غم ، نه اغتشاش ، نه جشن ، نه …. البته برادر ها لطف می کنند سالی هفت هشت بار به مناسب ولادتی یا شهادتی خیابون رو رنگ و وارنگ یا سیاه پوش می کنند و ما دوزار تنوع می بینیم . الان دومین روزی که سیاهی ها رو جمع کردند و دو روزی که سال جدید میلادی شروع شده ولی اینجا خیلی ساکته ، خیلی ساکت . نه تو خیابون ها خبریه ، نه توی کوچه ، نه توی خونه ، نه توی اتاق.
ولی خداییش سکوت چقدر حال میده بعضی موقع ها ، بعضی موقع ها هم نه . الان که فعلا داره میده البته حال ، ولی خیلی از این سکوت تعجب کردم با اینکه سالهاست توی سکوتیم ولی این سکوت برام جدیده . جنس ش فرق می کنه ! 

الان که سکوته می تونی چشمت رو ببندی ، فقط گوش کنی . نه به هیچی نه به پوچی ، به صداهای ریز و درشتی که تاحالا بهشون توجه نکرده بودی ، به صدای شعله بخاری که فقط صدای جرقه ی یه آتیش طبیعی رو کم داره و بوی چوب سوخته نمیده ، به صدای جارو رفتگری که نصف شب داره جوی کوچه رو تمیز می کنه و با اون خش خش شاخه ی جاروش انگار داره مخ ت رو جارو میکشه ، به صدای نفس های خودت ، فس فسی یا شاید خس خسی که می خواد بهت بگه آهای خره هنوز زنده ای هنوز جا داری که گناه کنی ثواب کنی ، بری دنبال اون تتمه ای که مونده از نفس هات …

حالا که سکوته می تونی گوشت رو بگیری با خیال راحت از اینکه یه وقت خبری نشه و  تو بی خبر بمونی ، یه وقت گوشیت زنگ بخوره و تو نفهمی ، یه وقت الله اکبر بگن و تو نشنوی ، یه وقت سخنان گوهر بار مقام عظمی پخش بشه و تو نبینی ، یه وفت … فقط نگاه کنی . می تونی گوشت رو بگیری و راحت به هر چیزی که دوست داری خیره بشی ، می تونی ترک های سقف خونه کلنگی ت رو با چشم دنبال کنی و به ارزش چیز های قدیمی پی ببری ، می تونی به قابهای عکسی که برات عزیزن زل بزنی و در اوج حس خوش بختی رو لبهات یه تبسم بشینه ، فقط یه تبسم ، می تونی به کتابهای خونده و نخوندت نگاه کنی که ببینی چقدر از اونجایی که باید باشی عقبی یا جلو ، می تونی بری پای پنجره بشینی و به گربه خیس و پیلیسی که داره دنبال یه سوراخ می گرده که واسه فرار بارون بچپه اون توو  رو ببینی ، بارونی که قرار نیست کسی از زیرش بره و تو دلتنگش بشی و وقتی برگشت مثل نور ماه باشه و باز بارون بیاد و تو چمشت به راهش باشه و اینا … ، می تونی فقط نگاه کنی …

یه وقت فکر نکنی که میشه فقط نگاه کرد یا گوش کرد ، نه ! میشه جفتش باهم باشه می شه همراه اونا تازه لمس هم بکنی ، میشه مزه هم بکنی . ولی این رو از من کوچولو داشته باش که گاهی وقتی بقیه حس هات رو تعطیل کنی و فقط و فقط با یه حس اطرافت رو درک کنی اون وقت که می فهمی چقدر خدا دوستت داشته  و داره ، نمی خوام بگم که خیلی خوب فهمیدم که خدا چقدر منو دوست داره نه اتفاقا هرچی میکشم از این نفمیدن ست . می خوام بگم توی این حال بظاهر خراب که  خیلی ها رو نگران کرده اینقدر روزنه امید هست که نگو ! این قدر نکات مثبت هست که نگو ، روزنه و نکاتی که هنوز دستم بهشون نرسیده ولی دارم می بینمشون !!! پس هستند …

توی این سکوت عجیب و غریب که خیلی برام دوست داشتنیه و مثل طلا در من کمیابه نمی خوام خیلی فرصتهای از دست داده رو دوباره از دست بدم ، نمی  خوام دوستی های با ارزشم رو از دست بدم ، می خوام تک تک شون رو محکم بغل بگیرم ، بگم به یادتون هستم شاید بگی واسه گفتن این حرف این کار نیاز نیست ولی من میگم نیازه!

والسلام

31
اکتبر
10

شبی مُحَرَمانه

بعد از یک بحث داغ و طولانی بر سر دلیل شهادت حسین ، شوری شیعه و بی نمکی سنت ، حقانیت فلسطین و اسراییل ، حلال و حرام بودن شراب و مشتقاتش تا هزار اصل و فرع دیگه اونم با صدای بلند من ( دوستان آگاه اند ) که  مادرم مجبور شده بود گوشهایش را در اتاق بغل بگیرد ، یهو چشمم به ساعت دیواری اتاقم افتاد  «9:34″ یادم افتاد که ساعت 10 با عزیزی قراری دارم که بریم چرخی بزنیم و بعدش هم بریم هیئت . نفهمیدم چطور ساعت 10 شد و در اون لحظه  پای این سیستم نشسته م و دارم با عزیز دیگری در مورد امری که موجب زحمتش شده توسط بنده ، می چتیم که مسیج آن عزیر اول می اید که 15 دقیقه دیرتر می رسد ، ساعت 10:10 بود پستی … (صفتی برایش  پیدا نمی کنم) از وبلاگی را می خوانم ، وقت تنگه فرصت زیادی ندارم فقط یکبار خواندمش  دلم می خواست چندین بار بخوانمش ولی نشد باید می رفتم . باید مشکی می پوشیدم رنگی که سالهاست دل خوشی از پوشیدنش ندارم ولی امسال مدتیه که ازش خوشم اومده کلا .

 برخلاف همیشه من دیرتر برسر قرار رسیدم … بعد صحبتهای همیشگی و قدم زدن های آروم میون ملتی که  به خیال خودشان آمدن دسته های عزاداری را تماشا کنند ولی ما سالهاست همچین نیتی در چشمهایشان ندیم ، طبق عادت هر ساله به کنار تکیه نافع می رسیم همیشه دوست داشتم زنجیر زدنشون رو نگاه کنم همیشه برایم تکند ! نظمشون رو دوست دارم ، شاید خلوص بیشتری هم دارن نمی دونم یعنی دونستنش کار کس دیگه ایه ، همین قدر میدونم خیلی وقتها چایی هم به عزادارانش نمیده چه برسه به غذا و اینا ولی از بقیه هیئت ها شلوغ تره … خیره شدم به حرکت وزن دار زنجیر ها ، می تونم صورت مات و مبهوتم رو تصور کنم که فقط سیاهی چشمام داره با حرکت زنجیر ها تکون می خوره ، نیستم .که با صدای بوق ماشینهای توی ترافیک مونده می پرم ، ماشینهایی که بعضیاش حامل افرادی ست که بی هدف می چرخند حتی از اون نیتهای خاص هم ندارند فقط امده اند جهت گردش و گذروند زمان و بس آن هم توی این شلوغی .

احساس می کنم دسته ی هیئت کوچه مون که رفته بیرون واسه زنجیرزنی همین موقع هاست که بر گرده به عزیر همراه م می گویم که بهتر بریم سر کوچه واسیم تا بیان . راستش رو بخواین زیاد از اینکه راه بیفتم دنبال دسته توی خیابون ها واسه زنجیر زنی خوشم نمیاد ، که این ملت غیور به ما زل بزنند و بعضی از این جماعت نسوان با ظاهری کاااااملا مناسب این ایام پسر خوش تیپ ی هیئت رو واسه خودشون توی رویاشون یا خدایی نکرده تو واقعیت انتخاب کنن و ….

بالاخره می رسند و همراه دسته ، سینه زنان وارد  تکیه می شیم و همه زنجیرهاشون رو کناری میزارن من و دوستم معمولا میریم گوشه ای که زیاد توی دست و پای این برادرهای خفن سینه زن که لخت هم میشن نباشیم . چراغ ها روخاموش می کنند ، طبل ها همچنان می کوبند مداح ها پیوسته می خونند ، سینه می زنیم و می زنند خود را محکمتر از آنچه که فکرش رو بکنی ، راستش رو بخواین سال هاست که همین موقع ها و همین جا بارها این صحنه ها رو دیدم و برام عادی شدن . مداح پبر مجلس که مثل همیشه سوزناک می خونه ، یه مداح جوون هم دو سه سالیه که داره واسه این هیئت می خونه اون هم واسه خودش داره جا میفته….

 

20 دقیقه ای گذشته ، ضربات اون برادرها محکمتر شده ، صدای مداح خش دارتر شده ، صدای طبل ها قطع شده و من انگار تو این مدت توی مجلس نبودم ، خیلی جاها بودم ولی اینجا نبودم ، انگار که نمی تونستم باشم ، نمی تونستم به نوحه و روضه گوش بدم نمی تونستم سینه بزنم …….  در حالی که همه وایساده بودند من نشستم ، یه کنج خلوت برای خودم گیر اورده بودم تاریک و دور از هر گونه نگاه ، فقط یه نوای سوزناک رو می شنیدم یه نوایی که داره با دلم بازی می کنه ، باریکه های نوره سبز لامپ کوچکی که گوشه تکیه اویزونه رو میبینم که از لابه لای سینه زنا بهم می خوره ، دیگه نمی تونم به هیچی فکر کنم ، هیچ عملی انجام نمی دم ، خیره ی خیره م . هیچ سال اینگونه نبودم …. یواش یواش به خودم فکر می کنم  به دوری خودم از خدای صاحب مجلس ، به دوری خودم از خودم ، به غربت ، به قربت  ، به غریبی ، به قریبی ، به …..

یهو با صدای آمین بلندعزادارها – که حالا دیگه نشستن – به دعای آخرجلسه ی مداح ، برمی گردم توی مجلس . چراغ ها روشن میشه ، سکوت جالبی برهمه چیز حکمفرماست . جماعتی رو توی این جای کوچیک و سیاه پوش میبینی که بعضیاشون لختن و با سینه های سرخ و زخمی دارن دنبال لباساشون می گردن ، و یا بعضیاشون با چشمای سرخ از گریه ، چماشون رو بخاطره نور تنگ کردن، بچه هایی رو میبینی که از دیدن خیلی صحنه ها توی تاریکی هنوز مات و مبهوتن اما من ، هیچ …

شام رو که دونه دونه می دن به مردم ، مردم هم دونه دونه از تکیه خارج میشن ، میایم بیرون ، از سکوت عجیبی که معمولا بر چهره ندارم دوستم متوجه حالم میشه ، حالی که اسم خاصی برایش نیست ، توضیح و توجیه خاصی برایش نیست ، برخلاف هر ساله بلافاصله خداحافظی می کنم . وقتی میرسم خونه ، بدون هیچ حس گرسنگی غذا رو میزارم توی یخچال ….

ساعت از 12 گذشته ، پای سیستم باز نشسته م و کاری خاصی برای انجام دادن ندارم حتی خوابم هم نمیاد ، می رم اون پست وبلاگی رو که اون بالا گفتم رو چندین و چندین بار می خونم . آن عزیز دومی دوباره آن لاین می شه و حرف هایی رد و بدل می شه …. بعد رفتنش دیگه همه چیز توی ذهنم سکوت کرده.

آنچه که امشب برام گذشت و نزدیکی که با اون پست حس کردم و آن صحبت ها ، حس و حال و فکر و توان و هرچه که فکرش را بکنی که امشب برای اولین بار داشتم همه و همه باعث شد که تا صبح بیدار باشم و ….

شب هشت محرم – سوم دیماه هشتاد و هشت
31
اکتبر
10

… نوستالژیک لایف …

من کلا چیزی حدود نصف شبانه روزم رو به گوش دادن آهنگ می گذرونم چه توی خونه ، چه توی دانشگاه و سرکلاس ، چه توی خیابون و … . عکس هم از جاهایی که با دوست هام رفتم زیاد دارم چه گردش های کوتاه داخل شهری ، چه گردش های بیرون از شهر و معمولا هم هرشب یه نگاهی به بعضی هاشون می ندازم. چیزی که خیلی وقت ها باعث میشه که بشینم این عکس ها رو نگاه و بعضی از این آهنگ ها رو چندین و چند بارگوش کنم ، خاطراتی ست که توی ذهنم تدایی میشه ، خاطراتی که نه تنها مستقیما به خود اونها مربوط میشه بلکه به خاطر مصادف شدن ِ گرفتن اون عکس ها یا گوش کردن به اون آهنگها برای اولین بار با یک اتفاق خاص و همچنین هم زمان شدنشون با یک برهه از زندگیم ، من رو یاد اون گذشته های دور و نزدیک می ندازه . گذشته هایی که خیلی هاشون تلخ بودن و خیلی هاشون شیرین ولی نمی دونم چرا خیلی موقع ها حتی از به یاد اوردن اون تلخ هاش هم لذت می برم !  
دوست دارم با گوش کردن به یه آهنگ که مطمئنا از نظرم زیباست همراه با لذت بردن صرف از زیبایی اون آهنگ به یاد گذشته بیافتم که شاید ناخوشایند هم باشه ولی این ناخوشایندی رو توی شیرینی اون آهنگ حل می کنم . دوست دارم عکس هایی رو هم ببینم که نه تنها من رو یاد اون جمع پرشور و نشاط دوستان میندازه بلکه ممکنه به یاد یک اتفاق خاص  حتی از نوع ناگوارش بندازه که همون موقع ها اتفاق افتاده. شاید دلیلش اینه که با چشمان باز ببینم که زندگی همیشه شادی نیست ، زندگی همیشه غم نیست ؛ زندگی مخلوطی این دو ست !

زندگی مخلوطی ست از خاطره ها در گذشته و ترکیبی از آرزوها در آینده !

باید زندگی رو دوست داشته باشیم به خاطر سیاه و سفید بودنش حتی اگه بعضی موقع ها احساس کنیم که زندگی مون از این سیاه تر نمیشه. بهتره به جای زور زدن برای سفید کردن سیاهی ها ویا سیاه کردن سفیدی های سرنوشت ، تلاش کنیم که عمرمون به رنگِ بی تفاوت و میانه ی خاکستری نگذره ، که ناخوشایندی این عمر از هر سیاهی بدتره . بهتره با ترکیب سیاهی و سفیدی هایی که گاهی سرنوشت و گاهی خودمون برای خودمون رغم می زنیم میانه رو تجربه کنیم تا اینکه بخواهیم با بی تفاوتی ، زندگی مون رو به میانه برسونیم .

زندگی زیباست حتی » سیاه وسفید» اش

***

حالا که حرف از خاطره و عکس و آهنگ شد دوست دارم شما رو با چندتا مصداق از تلخی ها و شیرینی ها ی خودم آشنا کنم .

نوستالژی آهنگ ها : ( از نوجوانی تا … )

«کویر –  ابی» و «خرچنگ های مردابی –  حبیب» : دنیای نوار کاست و سالها تنهایی.

«گلهای پونه ، جزیره ، ایرونی ، بارون –  سیاوش قمیشی» : بودن در کنار پسرخاله هایی که زمانی از برادر هم به من نزدیک تر بودند.

» Desert Rose – Sting » : آرامشی که آخر نفهمیدم برایم خوب بود یا بد –  فیلم پارتی

«گریه نکن –  ابی» : طعم خوش رسیدن به یک آروزی بزرگ در دوران نوجوانی.

» آلبوم نقاب –  سیاوش قمیشی» : روزهایی سخت برای من و او.
.
.
.

«خانم ببخشید – TM » : اولین تجربه کاری ، گرما و … .

«خدا –  راما» :  از دست دادن یک دوست.

«سخته –  نیماعلامه و یاس» ، «مجنون لیلی –  مازیار» ، «به کی بگم –  مهرداد مرادپور» : آغاز یک اشتباه و روزها درگیری ذهنی …. .

«کجاست بگو –  محسن چاووشی» : پایان اشتباه.

«ریسک –  زانیار» : آغاز یک دوستی که اشتباه نبود و امیدوارم که ادامه داشته باشه … .

» Hello – Lionel Richie » ، «فال ، حقیقت داره دلتنگی ، دچار –  احسان خواجه امیری» : وصال بچگانه شاید احمقانه ( چه بپرسی چه نپرسی چشم من پر از جوابه )

«به تو تبریک می گم –  محسن چاووشی» : تجربه ای شیرین از حماقت.

«رویای دریا –  رضا صادقی» ، » The Lady in Red – Chris de Burgh » : آدم که نباید هر چیزی رو امتحان کنه ولی خب عاقبت ش بخیر گذشت.

«آلبوم ساعت 9 –  سیروان» : سفری به یاد موندنی به کاشان با دوستی عزیز و آشنایی با لازانیا – ملاقات با دیهان .
.
.
.

نوستالژی عکس ها :

روزی به یاد ماندنی و شیرین
یادآور: مسیجی از جهنم

روز آخر ترم شش
یاد آور: اولین دروغ

پارک کودک شهرک غرب
یاد آور: یک هفته تنهایی

روزی برای روزی مهم
یاد آور : خبری ناخوشایند و کمی دور از انتظار

.
.
.

وهزاران عکس و آهنگ دیگر.

هم باید خاطره را ساخت هم باید با آن ساخت

 

31
اکتبر
10

چرا همدیگه رو اهلی نمی کنیم !!!؟؟؟

چهار ماه دیگه کنکوره !
من هم آماده ی آماده !!!!
تازه شروع کردم به ریختن یه برنامه نصفه و نیمه که شاید چهار خط درس بخونم.
دومین روزیه که دارم درس می حونم بعد مدتها البته تحت فشار های داخلی و خارجی.
می شینم پای تست ، بگو چه درسی ؟! مکانیک سیالات ! من هم آماده ی آماده !!!!
بزور دید زدن از جزوه چهار تا تست حل می کنم. کمی امید الکی توی دلم وول می خوره.
بعد این همه کار طاقت فرسا ، دارم استراحت می کنم.

فکرم متمرکز نیست ، مدتهاست که اینجوری م !
کیلو کیلو حرف نگفته توی گلو ، کرورکرور غصه الکی و راستکی ته دل آدم.

» دارم می نویسم که الان زلزله اومد !!!! 14:23:56 !!!! «

توی این همه افکار بهم ریخته ، لای این همه قصه و رمان که توی زندگی آدم موج میزنه ، فکر هم نیستیم . توجه مون یا رفته طرف سیاست یا کیاست یا کتابت یا ریاضت یا هر …َت ی دیگه ای که آلان دیگه به فکرم نرسید .
توی افکارم تو کجایی ؟ توی افکارت من کجایم ؟

ما بنی بشر انگار نه انگار که داریم کنار هم زندگی می کنیم …. یا دوست داریم توی خودمون باشیم و کمتر موقعی پیش میاد که تو مود ارتباط نزدیک با دیگران باشیم … یا اوج ارتباط با دیگران مون اینه که دوست داریم با چهارتا از دوستان و اطرافیان مون تماس رو در رو و نزدیکی داشته باشیم که حالا به هزار دلیل که نصفش بی خوده احساس می کنیم که ما به این چهار تا فقط نزدیک تریم.

کجاست اون زمان هایی که ما آدم ها وقتی دلمون واسه هم تنگ می شد بی مقدمه به دیدین هم می رفتیم ، حیف که سن م به اون زمان ها قد نداد تا حتی یک قطره از اون مهر و محبت واقعی رو بچشیم. شاید هرچی می کشیم از این ایمیل ، چت ، اس ام اس ، تلفن و موبایل …. اینجور وسیله هاست  که در اوج محبت و دلتنگی نسبت به هم  ،یه احوالی با این وسایل از هم می پرسیم. متاسف شدم برای خودم که اگه یه روز مجبور شدم یا اگه دلم خواست با کسی دردِدل کنم باید ایمیل بزنم یا در نهایت مهر می تونم به دوستم تلفن بزنم . متاسفم برای خودم و همه مون که وقتی بر خلاف عادتمون هوس دیدن هم دیگه رو می کنیم باید نگران ترافیک و به موقع برگشتن به خونه باشیم تا نگران لحظه دیدن هم و کمی وقت برای دیدار هم !

می دونم با تمام این حرفها ، همه مون دل مون می خواد بیشتر ازاین نسبت به هم لطف و مهربانی نثار کنیم ولی همیشه بهانه و توجیهی برای خودمون داریم . یکی گله از بدی روزگاز می کنه که دیگه حس و حالی براش نذاشته که بخواد حالی از این و اون بپرسه ، یکی گله از مشغله های زندگی … .

اما قسم به همون خدایی که همه مون رو به دیدن از هم دعوت کرده ، می تونیم خیلی بیشتر از این در کنار هم باشیم ، خیلی بیشتر از این یاد هم باشیم ، خیلی بیشتر از این دست هم دیگه رو بگیریم و یار هم باشیم ، به خدا میشه ….. می دونی باید بشه … که اگه اینطور نشه ما که هیچ ، آیندگان ما به وضعی بدتر از اینی که هست خواهند افتاد .

در آخر تو ای دوست عزیر که می دونم تو دل مون به یاد هم هستیم ، بیاییم نه نتها به یاد هم بلکه پا به پای هم باشیمتا اگه روزگار روزی ما رو هم از دور کرد با دیدن هر نشانه ای ، آن زمان به یاد هم باشیم !

بیاییم هم دیگه رو اهلی کنیم !

 

«     شهریار کوچولو: بیا باهم بازی کنیم؟
      روباه: نمی توانم … هنوز اهلی م نکردی.
      ش.ک: اهلی کردن یعنی چه؟
      روباه: چیزی است که پاک فراموش شده . معنی ش ایجاد علاقه کردن است.
      ش.ک: ایجاد علاقه کردن؟
      روباه: معلوم است . تو الان واسه من یک پسربچه ای مثل صدهزار پسربچه دیگر . نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو به من . من هم برای تو یک روباه م مثل صدهزار روبا دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتا مان به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو برای من میان همه عالم موجود یگانه یی می شوی ، من برای تو. …  برای من که نان نمی خورم گندم چیزه بی فایده است.  اما موهات رنگ طلا ست. پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد … آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سردراورد. آدم ها دیگر برای سردراوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند . اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست … تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن !
       ش.ک: راهش چیست؟
       روباه: باید خیلی خیلی صبور باشی ، اولش یک خرده دورتر از من می گیری اینجوری میان علف ها می نشینی. من زیرچشمی نگاهت کنم و تو لام تا کام هیچ نمی گویی ، چون سرچشمه ی همه سو تفاهم ها زیر سر زبان است . عوضش می توانی هر روز یکخرده نزدیک تر بشینی ! …
      
        روباه: جز با چشم دل هیچی را چنان که باید ، نمی شود دید . نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند. … تو تا زنده هستی نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی. «
     
آنتوان دو سنت اگزوپری – شازده کوچولو
31
اکتبر
10

یادم آمد تای وطن دسته دارد اما من بدون دسته نوشتمش …!!!

ساعت 3:30 بعد از ظهر ،‌ یكی از روزهای گرم شهریور ، توی مترو ، همه سرگرم افكار مغشوش خودشون هستند . صدای ممتد بیب ، در مترو باز شد ،‌ سرم رو انداختم پایین و از لا به لای شهروندان با فرهنگمون كه فرت بعد باز شدن در وارد مترو میشند پریدم بیرون . توی فكر و خیاله خودم بودم ، تا افطار چند ساعتی هنوز مونده …. می خوام از پله برقی برم بالا كه یهو یه چیزی حواسم رو پرت می كنه ، بر می گردم می بینیم كه سمت راستم یه غرفه موقت فروش كتاب زدند ، ناخود آگاه می رم طرفش و یه نگاه می ندازم البته توجه خاصی نمی كنم و بی اختیار از مسئولش می پرسم كه بیوتن ِ‌امیرخانی رو داری؟ اونم میگه اره اونجاست خودت برو برشدار. یه نگاه میندازم به جلد و قطر زیادش . نیمه مدرن ذهنم میگه هفته پیش دوتا كتاب خریدی فعلا زوده حالا ، اما نیمه سنتی ذهنم میگه امیرخانی ارزشش رو داره ، من ِاو یادت نیست ؟ تعریف های مهدی و مینا یادت نیست !…   خریدمش .

$$$

همون روز شبش ،‌ خستم و بی حوصله ، می شینم پشت میز كامپیوتر، مثل همیشه كه می خوام كتاب بخونم مسنجر رو بیزی می كنم وپاهام رو میزارم رو میز. باز كه میكنمش » بنا بر توصیه نویسنده ، نشر …»  یاد من ِاو می افتم دلم براش تنگ شده ، اما پیشم نیست . ادامه می دم » فصل 1 : یعنی …. سیلورمن یعنی مرد آهنی …. » نثرش مثل همیشه ست رون ولی نا آشنا ، كلمات جدید توش زیاد میبینی. … » … دختر به سمت گیت ورودی دوید. پلیس ها را كنار زد و فریاد كشید: – ارمیا! » اِ اِ درست خوندم گفت ارمیا ، یادش بخیر ، اولین كتابی كه از او خوندم ، و یادم افتاد كه بیوتن هم ادامه ارمیا ست ….  یه نگاه به ساعت میندازم سی دقیقه گذشته و 50 صفحه خوندم ، نفهمیدم چطوری زمان گذشت ، ابتكارات و بازی با حروف و علامات آدم رو جذب می كنه.  بیان حوادث و توصیف اتفاقاتی كه هنوز انگار رخ ندادند ولی به وقوع پیوستند ، فلش بك به زمان های مختلف تو همون بِ بسم ا…  كه خواننده دور خودش گیج مزنه كه الان داره چه اتفاقایی می افته ! و حس كنجكاویی كه وادارت می كنه كه حداقل واسه رفع این حس فرخوردگی هم كه شده به خوندن ادامه بدی. …. اما من ادامه نمی دم !

$$$

یه هفته میشه كه ولش كردم ، حس و حالی واسه خوندن نیست . خسته و كوفته دارم برمیگردم خونه . یه مسیج برام میاد : از ناهید : [بیوتن تموم شد] . انگار كه تكون خوردم . میرسم خونه و سریع میرم سراغش و صفحه 50 رو میارم ، می خونم و میرم جلو …..   

» این جا مسكن است ، نه فقط مسكن رفقا كه حتا مسكن من … یعنی محل تسكین من . جایی باید باشد در عالم كه جلو ِ فوران مرا بگیرد. «

» وقتی خالق بزرگی در عالم نباشد ، خالق های كوچك مجبورند تا به مخلوقاتشان هویت بدهند . ولو با ساختن مجسمه از كسی كه هیچ چاره ای جز معمار شدن نداشته است! و نمی دانی .. كه ارمیا از گوشه ای از خاك می آید كه گنجشكانش سردر لانه هاشان می نویسند : [ هذا من فضل ربی! ] و هرگز به این نمی اندیشند كه آیا چاره ای به جز گنجشك بودن داشته اند یا نه ؟ «

» شما مقدس ها خیال می كنید هفده بار می گویید سمع الله لمن حمده ، خدا فقط صدای شما را می شنود . خدا لوطی تر از آن است كه فقط صدای امثال تو را بشنود . سمع الله لمن كفره هم درست است… بنده شناس دیگریست «

» برای عوض كردن زبان مادری آدم باید مادرش را عوض كند نه زبانش را ، كاری كه تو كردی [خشی] … «

» تو هنوز نفهمیده ای كه زنت را برای اتاق خواب می خواهی یا اتاق پذیرایی … «

» ودیگر آسمان را نخواهم دید … «

» دنیا توی ذهن آدمی زاد می گندد اگر یخ چال نداشته باشد … هر آدمی بایستی توی ذهن ش یك یخ چال هشت فوت ، فوق ش دوازده فوت داشته باشد تا دنیایش را تر و تازه نگه دارد . دنیا هر چه كوچك تر ، به تر … آخرش همین دورازده فوت است كه گفتم . اما بدون یخ چال می گندد … گرفتی ؟ ( می خندد ) گات ایت ؟! «

» جای اینکه با دختر مردم خارجی حرف بزنی یخچالت را بزن به برق، به برق بی خیالی، به برق فهم حیات دنیا که لعب است و لهو،به برق بازی، به برق نماز جماعت دو نفره و گفتن و خندیدن و لذت بردن و لذت بردن … «

» یادم آمد تای وطن دسته دارد. اما من بدون دسته نوشتمش . البته شاید وطن من دسته نداشته باشد، تا نتوانم بگیرمش، دسته مال گرفتن با دست است، وتن من دسته ندارد، باید با همه ی تن آن را هاگ کرد … بغلش کرد «

» – خمینی به ما یاد داد هر روز وسط جنگ ، بلند شویم و دستمان را بگیریم به زانوی خودمان بگوییم یا علی … بگوییم یا خدا… بعد رسیدیم به جایی که صبح به صبح بایستی می گفتیم یا دولت …  -  خوب ! توی آمریکا هم نمی گویند یا علی … نمی گویند یا الله … حتی نمی گویند یا jesus  اینجا صبح به صبح می گویند یا … .  آرمیتا نمی داند در آمریکا صبح به صبح چه می گویند، اما حاج مهدی می داند، جواب می دهد : – توی آمریکا صبح به صبح می گویند یا خودم! من فکر می کردم یا خودم ،  به تر باشد از یا دولت! یا خودم را می شد یک جورهایی تبدیل ش کرد به یا علی … اما یا دولت با هیچ سریشی نمی چسبد به یا علی …»

» اللهم ارحم من لا…! منتظرم …»

$$$

تموم شد ، 4 روز از شروع دوباره خوندن می گذره ، كتاب را نمی خوام ببندم می خوام باز بمونه و خط آخر رو نگاه كنم ، بفهمم چی می گه ، چی می خواد برسونه . البته اعصاب درست و حسابی ندارم بدجوری بعضی قسمت های آخر داستان رو مخ م داره برك می زنه ! ولی این اعصاب خوردی رو دوست دارم ، جمله آخر رو دوست دارم … بالاخره می بندمش .

$$$ 

كتابی دیگر از امیرخانی ، كتابی دیگر از یك نویسنده ایرانی ، كتابی دیگر از مردی كه 180 درجه از لحاظ عقیده با من تفاوت دارد . كتابی دیگر كه بعد از خوندنش روزها من رو بفكر برد ، كتابی دیگر كه ارزش خوندن داشت ،‌ كتابی دیگر از او كه باز برایم » من او » نشد .

كتابی پر از نوای دلنشین » آلبالا لیل والا ، آلبالا لیل والا » كه در اوج بی معنایی ، پرمعناست .

خوندنش رو توصیه می كنم بدون توجه به جهت گیری های سیاسی و مذهبی ، بدون قضاوت های یك طرفه‌ی خواننده ، بدون هر گونه بی انصافی .

» اللهم ارحم من لا یرحمه العباده و اقبل من لا یقبله البلاد ! منتظرم …»

آمین !

به یاری ِ ناهید اكرمی

30
اکتبر
10

هركی خوابه خوش به حالش ، ما به بیداری دچاریم !

می خواهم مقتبسی بنویسم كه منبع اقتباس آن پستِ وبلاگِ دوستی است  كه به جبر زمانه تا كنون منتشرنشده و شاید نخواهد شد.

می خواهم مقتبسی بنویسم كه منبع اقتباس آن شعر ِآهنگی است كه عاشق خواننده اش هستم ، ولی در این مزرعه ، شاخه های گندم آزدانه اجازه دل دادن به آوایش را ندارند.

می خواهم از یك مزرعه بگویم ، مزرعه ای كه هزاران سال زیبا بوده و هست . اما ….

می خواهم از مزرعه ای بگویم كه دوهزار و اندی سال پیش وقتی آن را از چنگ صاحبان عادل اش در آوردند ، طی این سالها  مزرعه داران متعددی تا كنون به آن و شاخه های گندمش ظلم  كرده اند. مزرعه ای كه سالیان سال است در فصل زمستانِ حاكمه  ضربات ستم و سختی را تحمل می كند. مزرعه ای كه بسیاری از مزرعه داران آن به ضم خود می خواستند و می خواهند این مزرعه را آبادتر از قبل خود كنند ولی چه حاصل ! هریك این خاك و شاخه های گندمش را در زمینه ای آفت زده و بی بركت كرده اند .

می خواهم از مزرعه ای بگویم كه گندم هایش در دنیا تك هستند ، نمونه ندارند ! گندم هایی كه دست به سینه نشسته اند و بی تدبیریِ خود و مزرعه دارانشان را هزارن سال فقط و فقط نگاه كرده اند و می كنند. گندم هایی كه آنقدر نگاه كردند كه ناگهان فهمیدند چه كلاهی سرشان رفته و با مبارزات زیادی صاحب مزرعه و مزرعه داران خود را تغییر دادند. گندم هایی كه گندم بشو نیستند و دوباره به مزرعه داران خود فقط نگریستند و لام تا كام چیزی نگفتند . و حالا دوباره دارند به مرور می فهمند كه باید كاری بكنند . ولی امید وارم كه اشتباه گذشته را تكرار نكنند كه كار ساز نیست!

می خواهم از مزرعه ای بگویم كه گندم هایش اكنون دیگر تغییر رنگ داده اند ، كه وقتی از دور بنگری ، مزرعه ای دو رنگ خواهی دید.

یك رنگ متعلق به گندم های جوان و نرسیده ای است به رنگ سبز! گندم هایی كه چشم به آینده ای جدید و متفاوت دوخته اند ، گندم هایی كه در بسیاری از مواقع از بی تجربگی ، نا آگاهی و نرسیده بودنشان  در راه رسیدن به هدف اشتباه می كنند ! گندم هایی كه كارگران مزرعهِ مدافع آنها تا كنون آنچه كه باید باشند نبودند و در بسیاری از مقاطع باعث شدند كه از هدفشان حتی دور هم بشوند ! گندم هایی كه بعضی از آنها به اشتباهی فاحش ، مزرعه های همسایه و صاحبانشان را آبادتر و خیرخواه تر از مزرعه خود و صاحب آن می دانند. در صورتیكه اگر این همسایگان برای نجات گندم های مزرعه بیایند در نهایت غیر از تصاحب مستقیم و غیر مستقیم این مزرعه و غارت آن چیزی دیگر نصیب این گندم های ساده لوح نخواهد شد. آنان خودشان باید حرفشان را بزنند و در صورت نیاز حتی اعتراض هم داشته باشند و با تلاش خود به آینده متفاوتشان برسند. حتی اگر دور و غیر ممكن به نظر بیاید ! این گندم ها باید آنقدر سبز و نرسیده بمانند تا در آینده ای بهتر بركت خود را عرضه كنند ….

و اما رنگ دیگر متعلق به گندم های سوخته و خشكی است به رنگ تاریكی ! گندم هایی كه به همراه صاحب كنونی مزرعه ، این رنگ خود را به تازگی و بیشتر از قبل نمایان كرده اند. گندم هایی كه از بس به گذشته و قواعد آن  پایبند بوده اند در زیر آفتاب خشك و سوخته شده و در زمان برداشت خیری به دیگران نرسانده اند ! گندم هایی كه فعلا با صاحب مزرعه هم مسیر شده اند. گندم هایی كه  همراه با مزرعه دار و صاحب خود به نام قانون ِمزرعه داری ِحاكمه  حقی برای اعتراض و مخالفت با خودشان به جای نگذاشته اند !  گندم هایی كه صاحب كنونی و گذشته خود را نماینده برحق خالق خود می دانند آن هم به استناد حرف خود این صاحبان و پیروانشان ! گندم هایی كه به فرض من با نیت خیر به سوی راهی اشتباه می روند ! گندم ها و مزرعه دارانی كه برای حفظ اصول و آرمان ها از اصل مزرعه داری دور شده اند و همه چیز را با یك چشم می بینند ! ….

اما چیزی كه از همه مهتر است  ، آن است كه دیگر در این مزرعه‌ی كهن اثری از رنگ  طلایی و درخشان گندم به چشم نمی خورد و این باید برای همه گندم ها از هر دسته ای كه هستند مهم باشد . رنگی كه زمانی مایه مباهات و افتخار این مزرعه‌ی آباد بوده است. رنگی كه نشانه و سمبول این مزرعه است. رنگی كه از هر آرمان ، آرزو و پیشرفتی مهمتر است . و اما اكنون ….

این مزرعه صاحبان و مزرعه دارانش به هر دلیلی عوض می شدند و خواهند شد ولی  همه باید بدانیم كه اینان همه ظاهری اند و صاحب اصلی آن  تك تك شاخه های گندمی ست كه در آن روییده است و خواهد رویید. گندمهایی كه همه رشیه در این خاك دارند. گندمهایی از هر رنگی كه می خواهند باشند ، چه آنان كه از نداشتن فرصت برای تكامل ،  سبز اند و چه آنان كه برای سماجت در رسیدن به امالشان سوخته اند !

به امید روزی كه همه و همه ، گندم ها و مزرعه داران و مالكان برای درخشیدن و به ثمر رسیدن خود و آبادی مزرعه شان دست از اشتباهات خود بردارند و در راهی درست برای پیشرفت و آسودگی یكدیگر در كنار آرما‌ن‌ها و آرزوهای خود به شكلی متحد قدم بردارند.

30
اکتبر
10

به هر آنكه می تواند دوست من باشد !

 

با عرض سلام خدمت دوست عزیزم !

حالت چطوره؟

چند وقتیه (دو سه روزی ، دو سه ماهی ، دو سه سالی) كه ندیدمت و از درویت لبریز از دلتنگی ام!

اینكه ما رو نمی بینی خوش می گذره؟

چه خبرا ؟

خانواده خوب اند ؟

توی این چند وقت بسی به یاده خاطرات گذشته می افتم ، خاطراتی كه خیلی دور و خیلی نزدیك اند .

به یاد آن محبتها و معرفتهایی كه در حق هم نثار كردیم .

به یاد آن لحظات شیرین وخاطره انگیزی كه باهم داشتیم ، به یاد دلخوری ها و دل شكستگی هایی كه اگه نبودن الان دیگه دوست نبودیم !

خواستم نامه ای بنویسم برایت كه بگویم همیشه بودی و هستی و خواهی بود برایم .

خواستم بگویم كه در هر مرحله از دوستی ام با تو ، همیشه با دید مثبت به تو نگاه كردم با تمام كاستی ها و تفاوتها .

خواستم بگویم تو نیز در هر مقطع از دوستی مان ، وفای خود را نه به من بلكه به رابطه دوستی مان ثابت كردی باز با تمام كاستی ها و تفاوتها .

می نویسم تا بگویم كه وقتی حس كردم می تونی دوستم باشی تا تونستم میلم به دوستی با تو رو بهت نشون دادم بدون انتظاری از تو !

اما زمانی كه دیگه حس كردیم كه مثل هم این حس مشترك را داریم ، پا به پای هم در این دوستی قدم برداشتیم !

اما اگه تو الان مخاطب این نامه ای دلیلش اینه كه آنقدر در این راه با هم رفتیم كه دیگه نیازی به پایاپای رفتن نیست ! من دیگه بدون هیچ توقع و انتظاری از تو ، تو رو بهترین دوستم می دونم و تا حد توانم محبتم را به تو نشون می دم ! بی هیچ توقعی !

امیدوارم این چند وقته كه اون بالا گفتم به زودی تموم شه و تو را دوباره ببینم ! كه حتما تموم میشه !

دوستار ِ تو

من

30
اکتبر
10

من وضو با نفس خیال تو میگیرم … !!! *

بعضیا میگن كه یه هدف واسه خودت معلوم كن و تو زندگی دنبالش بدو بعضیا میگن حتما نباید هدف داشته باشی و هرچی كه در لحظه احساس میكنی یا فكر میكنی درسته انجام بده و از حال لذت ببر.

راستش رو بخوای من خودم نظر دوم رو قبول دارم ، البته این قبول داشتن به معنی ایمان داشتن به درست بودنش نیست حداقل تا الان كه اینجوری زندگی كردم و از آنچه كه برایم گذشته با تمام تلخی ها و شیرینی هاش ازش راضی ام. با توجه به هر پیشامدی كه روبرویم بوده تصمیم گرفتم و عمل كردم !!! آیا كاره درستی كردم و می كنم ؟؟؟

میگن زندگی پر از نشونه ست ، خدا با همین نشونه ها با بنده هاش حرف میزنه ، شاید همین اتفاقهای جورواجوری كه اطرافمون می افته همین نشونه ها باشند ، شاید. شاید یه اتفاق بد كه واسمون می افته یه نشونه یا یه حكمته كه اتفاق بدتر برامون نیفته ، شاید ، به هرحال خدا بیشتر از خودمون ما رو دوست داره !!! مگه نه ؟؟؟ …

وقتی داری تو پیاده رو زندگی قدم میزنی آدمهای زیادی رو می بینی ، تنت به بدن خیلی ها می خوره ، اتفاق های زیادی رو شاهد هستی ، بعضیاش به تو مربوط بنظر میاد بعضیاش نه !!! بنظرم نمیاد تمام اینها حتی اون بی ربط هاش هم كیلویی و بی دلیل باشه شاید دارن به ما چیزی میگن ، شاید كه نه حتما !!! ولی خوب چی میگن ؟؟؟

شاید میگن » حالت چطوره ؟ » یا » چه خبرا ؟ » ، هرچی كه میگن نباید بی اهمیت باشه ، حتما مهمه ، حتما اهمیت داره ، حتما باید بهش توجه كرد ، ولی خوب چه اهمیتی؟؟؟

شاید اهمیتش به اینه كه اینا روخدات میگه ، صاحبت میگه ، همه كارت میگه ، كسی كه از هزارسال پیشت تا هزار سال بعدت خبر داره میگه ،‌ خوب چرا ما اهمیت نمی دیم ؟؟؟

شاید حواسمون نیست ، شاید تاحالا بهمون نگفته بودن ، شاید دوست ناباب داشتیم و داریم ، شاید نمی خوایم اهمیت بدیم ، شاید زبونش سخته و نمی تونیم بفهمیم ، كدوم زبون ؟؟؟

یه زبون دیگه ، یه زبونی كه باهاش از فیش یو اس بی موشواره رایانه ام ( همون موس كامپیوتر رو میگم بابا ) تا چراغ راهنمایی همه دارن با خداشون حرف میزنند همه و همه حتی حیوونا و گیاهان ، غیر از ما آدما !!! آیا واقعا ما آدما این زبون رو نمی فهمیم ؟؟؟

شاید یادگرفتنش سخته ، شاید گرامر پیچیده ای داره ، شاید دامنه لغاتش گستردست ، شاید عین زبون این چشم بادومی ها هزارتا حرف داره ، شاید خیلی آسونه ولی باز نخواستیم یاد بگیریم !!!

به هر حال از این به بعد می خوام بدونم خدا چی میگه ، می خوام بهش اهمیت بدم ، می خوام بفهممش ، می خوام كه بخوام !!! یعنی ممكنه ؟؟؟!!!

یا علی مددی ….

***

چی شد كه اینجوری شد:

اولین كتابی كه ازش خوندم «كوه پنجم» بود كه از یكی از دوستان خوبم گرفته بودمش ، از همون موقع وقتی اسمش می اومد همه میگفتن «كیمیاگر»ش رو خوندی؟ حرف نداره ، بهترین كتابی كه تا حالا نوشته ، بعدِ تموم كردن كوه پنجمش –كه واقعا زیبا بود- بیشتر از قبل كنجكاو شده بودم كه كیمیاگرش رو بخونم . الان 32 ساعت از تموم كردن كیمیاگرش میگذره ، كار خدا اونم محشر بود. آره خودشه «پائولو كوئیلو» ، در هردوتا كتابی كه ازش خوندم با دو داستان متفاوت یه حرف رو زد :

«‌ به خدای خودت اعتماد كامل (ایمان) داشته باشی به سعادت خواهی رسید ! «

*مرتبط:

«… من وضو با نفس خیال تو میگیرم و تو را میخوانم

و به شوق فردا كه تورا خواهم دید ، چشم به راه می مانم

تن من پاره ای از آن تن توست

و قشنگ ترین شبهای پرستاره ، شب توست ! …»

ناهید میربهاء

بخشی از آهنگ قاب شیشه ای : سیاوش قمیشی

08
ژوئیه
10

می ترسم

می ترسم از یک واقعیت ، می ترسم از واقعیتی تکراری ولی متفاوت . می ترسم از دور شدن شان ، می ترسم دیگر نداشته باشم شان ، در روال زندگی در کنارم نخواهند ماند حتی یکی شان گویا ، شاید قلبا یاد هم بمانیم اما از یاد برود هر آنکه از دیده رود  و این همان واقیعت تلخ من است ، واقعیت غالبی که یک بار بر خلاف همیشه مغلوب ش کردم فقط یک بار چون تنها نبودم ، اما از مغلوب شدنم این بار بیش از پیش می ترسم ، شاید چون بیش از پیش به ارزش این داشته های با ارزشم پی بردم گرچه که شاید داشته های با ارزش جدیدی هم در آینده بدست بیاورم اما آنچه اکنون دارم از آنچه که در آینده خواهم داشت برایم با اهمیت تر است…

امیدوارم این بار تنهایم نگذارید
که من با شمایم همه ی شما حتی تو !


اما همچنان می ترسم …




سیب سرخ و من


سیب سرخ من دنیای من است دنیایی پر از خواسته ها و نا خواسته ها ، دنیایی پر از آرزوها و رویا هایی که گاه دست نیافتنی اند و گاه دست یافتنی . و من کرم سیبی هستم به دنبال خواسته هایم در میان این همه نا خواسته. و می گردم و می چرخم شاید در این دنیای سرخ روزی به گنج مطلوبم برسم، شاید !
و تو ای دوست عزیزم ، تو هم برایم چون دنیایم ، سیب سرخی هستی که به آن عشق می ورزم !

سرخ ترین سیب های من

  • هیچکدام

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.